به این معنی نیست که هر دردناکی از طرف معشوقه لذت بخش باشد
مازوخیسم
یعنی هر لذت بخشی میتواند تا بی نهایت دردناک باشد!!!!
جهان مازوخیستی یک جهان جادویی است و به همین خاطر مازوخیست همیشه یک فتیشیست است .اشیایی مانند کفش ها. جامه ها . شلاق ها با نشئه شان قدرت تبدیل او به یک شی را دارند!!!!و این دقیقا همانچیزیست که یک مازوخیست میخواهد یعنی حذف خویشتن با تبدیل شدن به یک ابژه ی ساکن .
(سیمون دو بوار )
ببخشید پست های من طولانیست اما باور کنید از کوتاه پست گذاشتن بدم میاد مرا یاد پسری می اندازد که با همین گه خوری ها معشوقه ام را تور کرد و رفت!!!!
اصلا ببخشید خیلی ازین کارها که باید بکنم را نیمکنم
همه اش مرا یاد دادمهایی میاندزاد که معشوقه ام دوستشان داشت و معشوقه ام ردباره ی همه ی ان ها همه شان فکر میکرد جز من!!!!
نمیدایند چه دردی دارد که!!!!
پبخشید ولی من از کلمات شعر کوتاه جالب با مزه خودمان صمصیت. خاطره
خاطرات خیلی بدی دارم !!
از اسم بعضی شاعرهای الکی معروف
از غزل های این یارو ....
از بعضی جلسه های شعر
از شعور از دانشجو از سن از کافه
همه شان بر علیه من توطئه کردند و معشوقه ام را گرفتند و بردند و مال خودشان کردند
از ان موقع به بعد از قصد شعر هایم را که شده بلند میکنم!!!!
ادم ها به این سادگی ها رحم نمیکنند
درست وقتی که متوجه شوند نقطه یا زمانی را که باید در ان زمان رحم کنند و تمام علائمش را ببینند پیدا کرده اند این کار را نمیکنند و از انجام ندادن این کار احساس کسی را میکنند که دارد از چیزی که همه دارند از ان تعحب میکنند تعجب نکرده
اما گاهی هم رحم میکنند
درست وقتی که احساس کنند هر کس جای ان ها بود الان رحم نیمکردند یعنی جای مناسب برای رحم کردن را خودش به تنهایی فهمیده ایندفعه و ان موقع رحم میکنند
ادم ها با این جور احساسات همیشه انگار دارند سعی میکند نشان دهند مکشلی دیگری هم هست
و مشکلات دیگری هم هم هست اما حالا هیچی نگو!!!! بذار اینجوری کنیم چون با اینکه علنا یک کار تجربه شده نیست اما یک جورهایی انگار از یک تکیه گاه خیلی قوی استفاده میکند
ادم ها پر از احساسات تجربه شنده اند اما این احساسات همیشه یک تکیه گاهی شبیه ازمایش شده یک تکیه گاه گرم دارند
این همان حکایت ساعت درونست
میدانید که هر کس در ناخوداگاه خود حتی اگر ساعت بلد نباشد یک ساعت دارد که بیست و پنج ساعتست!!!؟
من هی به ش گفتم ادم ها پیچیدند میگفت این قدر ادا در نیار!!!
میگفتم به خدا ادا در نیمارم من اصلا دوست دارم پیچیده باشند اگر پیچیده نبودند که خودم بی انکه هیچ توقعی داشته باشم ازشان میگفتم ادم ها خویند تقصیر خودشانم نیست که اینقدر تحمل نا پذیرند و بعد میرفتم یک تفنگ از یک فروشنده که پیچیده نیست میخریدم و خودم را میکشتم !!!!
همه ی این سرباز ها هم پیچیده اند حتما قوه ی تخیل قوی دارند!!!
میسترس های منم عین این سرباز ها گاردی ها و این ها میزنند اما ان ها سعی میکنند سورپرایزت هم کنند
از نظر یک سادیست حرفه ای سور پرایز کردن مازوخیست همراه درد اینحوریست که وقتی یک سادیست به تو درد وارد میکند چیزهای اضافه را هم کنارش میاورد ان هم با منت انگار که یکی البوم خانوادگیشان را به هر غریبه ای نشان میدهد
برای میسترس ها کاری که میککنند شبیه یک بسته ی پستیید وقتی بازش مکینید یک یاد داشت هست یاد داشت را تند میخوانی و بسته را باز میکنی
و بی اهیمت به یاد داشت
(چون وقتی عروسک هدیه شده را اسیب برسانی به یاد داشت صدمه ای نمیرسد )
کارشان را میکنند
درد را وارد میکنند
مازوخیست را تحقیر میکنند
و بی خیال لذتی که مازوخیست میبرد بازی شان را شروع میکنند
درد و یا لذتی که مازوخیست میبرد یاد داشت روی هدیه است و هدیه سورپرایز کردن و تعریف کردن از خود و ابهت خودشان!!!
اما همه این ها پذیرفتنیست
حق میسترس است و توجیه شده برای مازوخیست
وقتی یک سادیست مازوخیست را شکنجه میدهد انگار دو نفر دراند با هم یک چیز لذت بخش میخوانند اما بعضی حاشیه هایش بعضی چیزهایش مطابق میل مازویخست سفارش نشده سادیست هیچی نمیگوید اما میداند این قمست هایش به سفارش اوست!!!
و کسی که این ها را داده دست ان ها اصلا تقصیری ندارد!!!
مازوخیست ها هم حتما فکرمیکنند بیماریشان دردناکست اما میسترس ها میدانند خودشان خیلی کارها را در اوردند
....
اگر بخوام حرف هایم را بزنم نمیدانم چرا طولانی بودن بعضی جمله هایم کار را خراب میکند انگار وقتی میخواهی یک جمله ی بلند بگویی مخاطبت را نشاندی پای یکص ندلی که رسیدن به ان سخت بوده مخاطبت رفته انجا نشسته و منتظرست
بعد تا یمفهد تو بودی عصبی میشود و طوری رفتار میکند که انگار ان صندلی از قبل انجا بوده تو نذاشتی تا با او حرف بزنی و دارد به تو میگوید برو و من و این صندلی را راحت بگذار
وتی جمله ی دراز میگویی احساس میکنی کلماتت از قبل بوده اند و تو دراز میکنیشان و مخاطبت از دستت عصبیست!!!
....
{پشت تلفن}
کاری نداری؟
: الان باید بگم کاری ندارم اما احساس میکنم یک عالمه کار دارم که اونقدر وسیع هستند که حتی وقتی میپرسی کاری نداری حتی بدون اینکه خودم بفهمم به این سوالتم ربط پیدا میکنند
انگار دارند منو تشویق میکنند که از دهن تو یک چیزی بیرون بکشم که اونا خودشونو نشون بدند
و این سوال کاری نداری تو رو به پای سعی من در از دهن تو بیورن کشیدن یک سوال .گذاشتند!!!
...
بعضی اوقات یکی از ارزوهای بزرگم میدانید چه میشود ؟؟
اینکه کاش بعضی نویسنده ها تعداد کتاب های بیشتری چاپ میکردن کاش کارهاشون رمان هاشون بیشتر بود
مثلا اروز میکنم کاش رومن گاری ده بیست تا رمان دیگه به قدرت خداحافظ گاری کوپر مینوشت !
این جدیست!
یا کاش مارکی دوساد یه پنج شیش تا کتاب مرتب و شسته رفته ازش گیر میومد
حتی بعضی اوقات هوس میکنم سرنوشت بعضی نوسنده های مورد علاقه ام یکجور دیگر میشد مثلا ارزو میکنم کاش داستایوفسکی خودکشی میکرد!!!
کاش پل استر اگر روزی بمیرد خودکشی کند
کاش ماریو بارگاس یوسا سیاسی نبود بلکه یک ادم منزوی و عجیب بود
کاش سلینجر وقتی بمیرد چهار تا رمان دیگر درباره ی خانواده ی گلس نوشته باشد
یکیش اصلا کلا ردباره ی سیمون باشد
کاش میلان کوندرا واقعا یک جاسوس سیاسی خفن بود
کاش ارنستو ساباتو علاوه بر استاد فیزیک و نویسنده یک تروریست هم میشد!!!
دسته ی اول کارهایی که نمیتوانست کنترلشان کند
و دسته ی دوم کارهایی که میتوانست کنترلشان کند
دسته ی اول همیشه فقط خر او را میگرفتند فقط به او مربوط میشد و همه ی درد هایش به او میرسید
دسته ی دوم همیشه در رابطه با دیگران بود و درست فقط همین دسته بود که میشد کنترلش کرد
یکی از دلیل اینکه از ادم ها هم بی انکه بداند چرا بدش میامد این بود که هر وقت پدیده ی غیر عادیش سراغ او را میگرفت وقتی قرار بود در ارتباط با مردم باشد به طور غیر قابل منتظره ای قابل کنترل بود!!!
و مثل کسی که به این وضع عادت ندارد کلفه میشد و این وضع را تقصیر ادم ها میدانست!!!
پدیده های عجیب جون میدهند برای دسته بندی!!! و بعد فراموش کردن دسته بندی هایت !!!
....
درمورد انتخابات باید بگم که رنگش خوبه سبز کمرنگ!!! سایزشم خوبه به من میخوره مارکشم خوبه چون این همه جمعیت دنبالشند اما من به این جنس لباسا حساسیت درام تنم کنم تنم میخاره
اما میگند جو یا جوگیری برای بیماری های سکسکه الرژی خارش سرماخوردگی افسردگی خوبه
مازوخیست اخرین کتابی که خوانده بود درباره ی شقایق های دریایی بوده....
شقایق های دریایی خیلی خوشکلند با خوشکلیشان ماهی ها را دور خود جمع میکنند و بعد بلافاصله با شاخک های سمیشان ان ها را از پای در میاورند و شکار میکنند
اما بعد زا یک مدت ماهی ها گول شقایق دریایی را نمیخورند
شقایق دریایی دلقک ماهی ها را گیر میاندزاد و دلقک ماهی جلوی شقایق دریای میرقصد تا ماهی ها به هوای دلقک ماهی باز بروند جلوی شقایق دریایی شقایق دریایی فقط به هوای این به دلقک ماهی رحم میکند!!!
مازوخیست این را که خواند تا کلمه ی شقایق دریایی را دید توی ذهنش یک دختر خوشکل را تصور کرد بعد فکر کرد چی میشد اگر من یک مثل یک دلقک ماهی بودم جلوی یک دختر خوشکل هرکاری که او میگفت میکردم...
هرکاری!!!!
حتما شقایق دریایی مثل بعضی معلم ها که میگویند هر کس این گه رو خورده بیاید خودشو را معرفی کند اگر خودم گیرش بیاورم میکشممش بوده
به ماهی ها گفته هر کس اهنگ زیبایی راشنیده باید خودش بیاد و بگه وجلوی خودم برقصه زود بیاید اگر اهنگ به گوشش برسد و نگوید خودم میکشمش ...ولی اگر خودش بیاید و خودش را معرفی کند تخفیف میدهم
دلقک ماهی هم خودش گفته و از مجازاتش کم شده حالا فقط باید برقصد برقصد
حتما انقدر که پاهایش کبود شود از پاهایش خون بزند بیرون تمام اب دریا قرمز شود و شقایق دریایی فکر کند ماهی ها را هرچه قدرهم با تیغ بخوریم باز گندش در میاید.... شاید کار از اول گند بوده و باید حرمت چوب پماهیگیری را نگه میداشت
ازین به بعد باید به دلقک ماهی بگیوم با یک چوب ماهیگیری برقصد!!!!
منم اگر دلقک ماهی بودم
میسترسم وقتی حسابی مرا شلاق میزند و وقتی خون از تنم بیرون میزند فکر میکند گندش در امده شلاق را میدهد دست خودم و میگوید با ان چه کار کنم خودش ان گوشه مینشیند پاهایش را روی پاهایش میگذارد ..حتما تابشان هم میدهد ... دقیقا مثل یک ماهی که تکان تکان میخورد
مثل همان ماهی ها که شقایق دریایی داشت میخورد
میترسم!
اخرین بار گفت دیگر بهت سر نمیزنم
تو هیمن نظرات خصوصی گفت .. بهم اخه گفته بود کلیپ بذار همانطور که یک شقایق دریایی به یک دلقک ماهی میگوید برقص او گفته بود کلیپ های سادو مازوخیسم را از سایت های سادو مازوخیسم بردارم و بگذارم توی وبلاگم
میخواستم بگویم اینجا جاش نیست میسترس اما لعنتی ایدیش هم که نمیداد میگفت وقت عید به عنوان عیدی بهت ای دی مو میدم!!!!!!
.......
همه چیز با افتادن خودکار شروع شد ..
افتادن خودکار از دستان تو
منم که له له میزدم برای پاهات رسیدم به خودکار خودکار را پیدا کردم اما اصلا مهم نبود همونجا گذاشتم باشه بعدش تا میتونستم پاهاتو بوسیدم
انگار هزاران ادمک دیگر پشت سر من مشتاق بودند پاهاتو ببوسند تو با خودکارت راه رو بهشون نشون میدادی بعد خودکارو انداختی با انداختن خودکار همشونو به بیراهه فرستادی و من فقط مودنم
الان احساس میکنم تو و من فقط با همیم
تو میتونی میسترس باشی من میتونم اسلیو
البته اینجوری هم میشه گفت!
اول عین گربه دنبال خودکاره زیر پاهای میتسرس گشتم ... انگار که اون خودکاره سر پاهای میسترس هی سر به سرم بذاره.. یا اینکه پاهای میترس عین یک فرشته ی نجات باشه
وقتی نزدیک اومدنش هیچ چیز نباید از جاش تکون بخوره
هیچی
سکوت کامل
منم مثل کسی که دیده معلم سر کلاس درس میده
نباید هیچکی حرف بزنه
اما وقتی خودکارت زمین میفته شک درای که برش داری یا نه!!!
برش دارم یا نه!!!؟
مهم نیست مازوخیستی الان زیر پاهای میسترسه...
اما من باز هم نرسیدم
این پست برای میسترس سارا است....
(خودشان دستور دادند پست بعدیت را به من اختصاص میدهی!!! خواننده ی عزیز!!!!! الان داری حس میکنی که من شورش را در اورده ام؟)
1
میسترس من
من مثلا دارم یک بستنی میخورم
تف میکنی روی ان
تو ازینکه از ان موقع به بعد بستنی را بخورم لذت میبری
یا نه ازینکه تف کردی؟؟؟
یا از هر دو ..
یا اینکه از ان وقتی لذت میبری که ان قسمت پر از تف تو شده را دارم میخورم؟
این بستنی را حتی وقتی تمام هم بشود تو لذتت را برده ای..
من تمام شدن لذت را با تمام شدن بستنی احساس میکنم
اما تو احساس نمیکنی.... تو تمام شدن را احساس نمیکنی ...
شاید برای همین باز تو درین بازی نقش میسترس را بازی خواهی کرد من نقش اسلیو را
2
میسترس سارا
بی انکه چهره اش ببینم میخواهم برده اش باشم
کسی هم که چهره اش را دیده میخواهد برده اش باشد...
وقتی شما را ندیده ام احساس میکنم به طور غیر مجاز دارم برایتان بردگی میکنم و زیبایی چهره تان بعد ها انقدر خودنمایی خواهد کرد که مثل یک دزد گیر میخواهد جلب توجه کند تا یکجورهایی هم اعلام کند در جایی از جهان کسیست که دراد بی انکه به جشم هایتان نگاه کند برای شما مینویسد
بردگی شما را میکند
با فکر شما جلق میزند
با فکر پاهای شما
3
میسترس من
من حتی اگر بخواهم پاهیات را ببوسم برده ات باشم دقیقا کارهایی را کردم که باید میکردم چون یک مازوخیستم یک اسلیو هستم بنابراین تحقیر نشده ام .. گاهی احساس میکنم هیچ راهی برای تحقیر شدن جلویت نیست وقتی من یک اسلیوم چون هر چه قدر خودم را تحقیر کردم کار طبیعی کردم !!!!!
اما با نوشتن حتما میشود این را هم حل کرد
4
تو وقتی تف میکنی مثل اینست که بمبی را اماده کنی
فقط تو میدانی این بمب چه قدرت دارد
چند نفر را خواهد کشت
کی فعال میشود
اما چون حتی از تف کردنت هم لذت میبری
مثل اینست خودت هم شک داشته باشی به بمبت
وقتی بستنی را میخورم
بمبت عملی می شود
وباز لذت میبری
هیچ کس انتظار ندارد کسی که بمب را میگذارد خودش هم کمی شوکه شود...
اما تو شوکه میشوی...
با همه این ها یمسترس شدی
یعنی همه را از بمب میترسانی با وجود اینکه قرارست خودت هم بترسِی!!!!!
یعنی لذت میدهی با اینکه خودتن هم لذت بردی و بعد که لذت میدهی میبینی که باز لذت تازه ای را میبری....
5
میسترس من
میدانی من ازینکه تف دختر ها را بخورم لدذت میبرم
ازینکه روی صورتم تف کنند
به من بگویند اشغال
کثافت
اما میخواهم با هریک ازین تحقیر ها
با ترمپل استرپ ان فوت فتیش شو فتیش هر کدام یک عالمه بنویسم
تا لمسشان کنم
این پست فقط درباره ی تف کردن تو بود
پست های بعدیت را خودت انتخاب کن
اصلا میخوانی؟؟؟
بد ترین داستانی که از سلینجر خواندم دقیقا درباره ی یک مازوخیست بود
یکی از شخصیت های داستان جنگل واژگون
فورد یک مازوخیست بود!
و بانی کرافت یک سادیست جنسی
میبینی مازوخیسم مازوخیسم اورست همانقدر که خمیازه خمیازه اور....
وقتی دنبال میسترسی احساس میکنی تعدا مازوخیست ها زیادست وقتی پیش میسترسی احساس میکنی تعداد مازوخیست ها خیلی زیادست و وقتی تنهاییی و جلق میزنی احساس میکنی فقط خودت مازوخیستی.... و باز جلق میزنی ...
......
میسترس ها به اندازه ی کافی برده دارند مازوخیست تو دیگر چه میگویی؟؟؟ هیچ کدامشان تو را نمیخواهند تا اطلاع ثانوی تو حرفه ای نیستی برو جلق بزن.. برو گمشو برو با فکر پاهای دخترانی که از پنجره ی خانه ات می گذرند خود ارضایی کن ... ... خوبه مثلا روزی چند بار؟؟ اونقدر بکن که تمام قوای جسمانیت از بین بره .. چون میسترس ها به اندازه ی کافی برده دارند
و تو هر روز از پنجره کمی اب بریز روی سر دختر هم سایه وقتی رد میشود تا یک روز عصبی شود وبیاید بالا و تو در مقابل عصبانی بودن او قرار بگیری شاید بهتر از هیچی باشد ...
تنها هم که هستی عین همیشه از خود صبح تا 6 عصر هیچ کس نیست اگر بخواهد چیزی بگوید فقط به خود تو میگوید دختر هسمایه هم که بزرگ شده الان میتواند بیست و چند سالی داشته باشد خودش شخصا میاید ....
بعدش خود ارضایی کن.
هوا سرده ... در مقابل پنجره ی باز الان ساعت هفت صبح منتظری دختر بیست و چند ساله رد شه و اب بریزی روش... مازوخیست همیشه میترسه لیوانو کاملا پر کنه.. احساس میکنه صبح های زود شجاع تره اگرنه اوونقدر هم اب نمیریخت . تا نیمه ی کمتر لیوان اب میریزه .... اونم اب نه خیلی سرد نه خیلی گرم.... ... و به جای اینکه از ترس اب دهنشو قورت بده کمی از اب رو قورت میده تا واقعا هم ترسش کمتر شه ....
میدانید ! من حکم این مستخدم های هتل را دارم که تا مسافران از اتاق هایشان اول صبح میزنند بیرون برای صبحانه یا .. میروم توی اتاقشان ....
منم تا از در حیاط میزند بیرون کارم شروع میشود همشه از هفت میایستم با اینکه میدانم کمی دیر تر از هفت بیرون میاید اما هیچ وقت دوست ندارم بدانم دقیقا چه ساعتیست
خوب درستست من وظیفه ام فقط اب ریختن در سر ساعتست حق ندرام دیگر اینقدر زیاد دست کاری کنم روی زمان ماندنم
مثلا فکر کنید یک مترسک که به طور مرتب کلاغ ها را میپراند به دلخواه خودش رنگ لباسش را تغییر دهد
احتمالا مترسک با اینکه بهتر از لباس و چوب شده و فط خودش هست که کلاغ ها را میپراند اما هنوز نگران این هم هست که رنگ لباسش یشتر از خود او تاثیر بگذراد و حواسش به دشمنانش هم هست اینطوری دشمن هایش هنوز نا امید نمیشوند از قدرتشان و فکر میکنند هنوز مهمند
و اصلا احساس میکنند دسته ای دیگر کلاغ در راه هست
دقایق فکر خواهد کرد دختری دیگر در راه هست .. اما مشکل ان ها اینست که به جای انکه دنبال لیوان اب باشند دنبال دختری هستند که رد میشود لیوان رامن به دست اوردم و من اب میریزم روی دخترک..
و دخترک را هول میکنم نه دقایق که با ناگهان جلو رفتنشان هولش کنند ....
گفتم که نیمدانم دقیقا ساعت چندست و نمیدانم کی میاید که بگویم چه قدر دیگر مانده است تا دخترک رد شود و من اب را بریزم...
حالا یک قلپ میخورم !!!!
اگر امد مثلا چی کار میکنم؟؟
بیفتم به پایش و بگویم غلط کردم حسابی دلی از عزا در اوردم
بهم فحش بدهد هم خیلی خوب میشود
خدا کند ازین دختر لوس ها نباشد ....
مثل همان دختری باشد که ان روز دقیقا مقابل همین پنجره وقتی در هوای بارانی یک ماشین از چاله ی ابی رد شد و اب را پاشید دخترک برگشت گفت هو پیر سگ .....
البته من نتوانستم راننده را ببینم اما از فحش دخترک توانستم بفهمم پیر است
انگار ماشین از قصد اب را پاشید تا من بتوانم یک چیزی از او بفهمم ... و چون ماشین راننده داشت. از فحشی که به راننده داده شد فهیمدم...
اگر راننده نداشت
هرگز اب نمیپاشید
یعنی بی فایده بود دخترک فحش میداد و او نمیتوانست از ان فحش هیچ چیزی را به من بگوید اما حالا که راننده دارد راننده ناخواگاه برای ماشین فایده دارد
مثل زالو برای یک ماهی گیر....
حتما زالو هم اگر ماهیگیر نبود خودش رادر اب نمیزد چون خجالت میکشید که بگوید میخواستم دهن ماهی ها را باز کنم....
خلاصه من از پنجره ی اتاقم
زالویی که رانندگی میکند دیده ام
دقایقی را که دوست دارند یک دختر را هول کنند
انقدر هول کنندش که به جای انکه از سوسک و زالو و موش بترسد از دقایق بترسد
صدا میاید
حتما دختر دارد رد میشود
شما هم صدایش را میشنوید
نمیدانم ولی چرا اینقدر صدایش اینبار ارامش بخشست
یعنی عین همیشه مرا نمیترساند
خیلی شبیهه صدای ریخته شدن ابست
اما لیوان که در دست منست ... چرا صدایش از ان ور میاید .. انگار که یکی شبیه لیوان است پیدا شود و من مجبور باشم تشخیص دهم لیوان خودم را.. لیوانم که صدا مثل گردنبندش میماند حالا ان را گم کرده هیچ نشانه ای ندارد به خاطرهمین صدا هم لیوان های زیادی جمع شوند دوست دارد زود تر ریخته شود....
نه!!!!!!!!!!
حالا اقای دیوانه وحشیانه لیوانش را میریزد
( او هر روز صبح در فکر فرو میرود و لیوان کج میشود و میریزد )
برمیگردد
و کنار پنجره ی اتاقش ده لیوان خالیست که معلومست هر کدامش برای یک روزست که روی سر دختر همسایه اب میریخته یا نه اصلا مثل همین امروز میشده صدای لیوانی که دارد ابش ریخته میشود با صدای پای دختر همسایه اشتباه گرفته میشده
به هر حال ده تا لیوان خالی کنار پنجره صف کشیده شده و مازوخیست باز هم بدون دیدن دختر همسایه جلق میزد کنار همین لیوان های خالی...
بعضی ها تمبر جمع میکنند از پاره شدن پاکت نامه ها حالا مازوخیست لیوان جمع میکند از خالی شدن لیوان ها انگار که تمبر جمع کند از پاره شدن تمبر ها
تمبر ها با اینکه یکبار پاره شده اند باز حاضر میشوند جز کلکسیون مازوخیست قرار گیرند انگار که بیایند اشتی و بعد وقتی مازوخیست به کلکسوینش تمبر جدید اضافه کند تمبر ها بترسند باز دوباره جور دیگری پاره شود اینطور که با ضاافه شدن تبمر های پاره شده بخشش و گذشت تمبر ها هم فراموش شود...
اصلا تمبر ها امدنددرون کلکسیون به امید اینکه از ادامه ی جمع کردن های مازوخیست جیزی دستشان را بگیرد اما باز دارد بهانه ی قهر کردن تمبر ها جور میشود ..... مثل کسی که تازه از سفر برگشته در طی سفر تمام قهر ها فراموش میشود امابه خاطر نیاوردن سوغاتی همه چیز برمیگردد
لیوان های خالی احساس میکنند طعم صبح های زود دارد با لیوان خالی کم میشودشاید درون لیوان ها طعم صبح را ریخته باشند که مازوخیست بی انکه خودش بداند هر شب سر کشیده که همه ی این صبح ها را با تمام کسل بودن همیشگیش توانسته بیدار بماند .....
من همینجا اعلام یمکنم به تمام لیوان ها که فردا دخترک ردمیشود و باز طعم صبح ها بر میگردد
مازوخیست این جمله را هر روز به لیوان هایش میگوید
ازین همه جلق میتواند این حسش را بگوید یعنی اینکه این حسش را در یک کاغذ اینطور نوشته:
وقتی دنبال میسترسی احساس میکنی تعدا مازوخیست ها زیادست وقتی پیش میسترسی احساس میکنی تعداد مازوخیست ها خیلی زیادست و وقتی تنهاییی و جلق میزنی احساس میکنی فقط خودت مازوخیستی.... و باز جلق میزنی ...
این پست فقط درباره ی اسم دخترانه است
....
بعد دو
ساعت گشتن توی اینترنت میسترس ها را که پیدا میکنی هیج اطمینانی بهشان نیست که دخترند یا پسرهایی که از نام
میسترس و فضای فوت فتیشیسم سو استفاده میکنند ..ولی تا وقتی که ندانی یا خودت را به ندانستن بزنی توی اینترنت میتوانی از پیام های تحقیر امیزشان لذت ببری..
و تعجب کنی
که اگر ممکنست پسر باشند اما من چطور فقط به خاطر اینکه با اسم دخترانه امده اند دارم لذت میبرم
پسرانی که
با اسم دختران فریب میدهند مثل کسانی میمانند که چیزی چسبناک به جاییشان گیر کرده هر چه قدر هم ان را با ان دست میکند چیز چسبناک به ان دست میچسبد مجبورند با ان کنار بیایند و حتی از ان استفاده کنند انقدر که خودش کنده
شود
چیز چسبناک
مثل یک اسم دخترانه میماند
اسم های دخترانه
مثل ادامسند
وقتی که پسرها زاش سو اتفاده کننند
ادمس لهیده شده میشوند
پسر ها ازش استفاده
میکنند و بعد که ما گول خوردیم اسم خودشان را فراموش میکنند
...
این اسم دخترانه
اصلا اشتباه کرده که قبول کرده تا یک پسر ان را روی خودش بگذارد
و ازش سو استفاده بکند در مقابل مازوخیستی
که پر از نیاز به یک دخترست این خطا را انجام
میدهد هیچ اشکالی نمیبیند درین فضا زیباییش
چندین برابر به چشم میخورد و میشود خطایش را به ازای زیباییش بخشید
....
اسمی که پسر
های میسترس نما انتخاب میکنند
بعد ازینکه ما تحت تاثیر اسم قرار میگیریم و فکر
میکنیم دخترند اسم میفهمد اسم یک دخترست
ما مثل یک
وسیله ی ازمایش میمانیم تا اسم ها ازمایش شوند که چه قدر به صاحبانشان وفادارند
اگر مازوخیست ها زیاد بودند اسم ها زیاد امتحان میشدند
انقدر که دیگر شکست میخوردند و تمام دختران بی نام بودند....همه ی میسترس های ما اسم
نداشتند و به اسلیو هایشان امر میکردند که به دنبال نام ها بگردند....
پست قبلی فقط
درباره ی طناب دار نوشتم و این پست هم فقط درباره ی یک اسم دخترانه ...
هه!!!!!
من یک مازوخیستم!!!!!!
1
حالا باید چطور به تو خبر بدهم که او به خاطر تمایلات سادیستی و مازوخیستیش خودش را حلق اویز کرد.
حالا باید
چطور به تو خبر بدهم که یک روز از خواب بلند شد و احساس کرد امروز ببیش از حد افسرده است ...
برای ارامش خودش یا ارضای خودش میسترس را
خبر کرد
و بعدش دید که دارد یک طناب را از سقف اویزان میکند!! مهم نیست
از کجای سقف!!!!
طناب باز
بود بعد مازوخیست میخواست بمیرد طناب یک گره خورد و مازوخیست را مرده
نگه داشت.. مازویخیست داشت بو میکرد اینبار طناب باز شد خودش را از سقف دراز کرد انگار که دراز تر باشد. شاید طناب فکر میکرد مازوخیست از طناب میخواهد حالا که مرده ام ابرومندانه مرگم نشان بدهی مثلا خاکم کن . طناب هم بلند تر شد تا با یک گره ی دیگر بو را
ببرد یا مازوخیست را خاک کند.. یا..
مازوخیست را
برداشتند و بردند
ایتبار طناب
را از سقف هم کندند
در یک
پلاستیک قرارش دادند
طناب دور خودش پبچیده شد
این فکر را
میتسرس ها در کله اش انداختند که برود
وخودش را بکشد ... هی میگویند تو لیاقت هیچی را نداری کثافت تو هیچی نیستی حتی لیاقات نداری سگ ما بشوی
او این
جملالت رااز زبان دختران وز نان خوشکل که میشنید احساس میکرد واقعا هیچ چیز نیست
اخر هفت سال
بود که مدام میسترس میگرفت هفت سال این جمله ها را شنیده واقعا
دیگر هفت سال تحقیر شدن باید به او این حس را بدهد که نکند هیچی نباشد و و بعد
برود خودش را دار بزند .
موقع دار
زدن میخواست به یک چیز مهم فکر کند. اخر اخرین چیزی بود که به ان فکر خواهد کرد...
هر کاری کرد
نشد... و اصلا هر چه بیتشر تلاش کرد
بدتر شد اخرش به این فکر میکرد که اولین میسترسش به او گفته بود که نرو سراغ این کار ها اخر ش خودش کشی میکنی و یک مشت منحرف
اشغال یک مشت منحرف جنسی به خودکشیت
میخندند..
2
...
دیدی بین دو نفر میخواهند قد بگیرند یکیشان را که برای دراز تر نشان دادنش روی پنجه میایتسد؟؟؟
طناب دار .مرده را نگه داشته بود بعد که همه با خبر
شدند به این فکر میکردند که مرگ این جنازه به ضرر کدامشان بیشتر تمام شده.. طناب فکر کرد اگر هیمطنور خودش را
گره شده نشان بدهد مثل کسی میمیاند
که به خودش فشار میاورد تا قدش را بلند تر
همه یا کوتاه تر از همه نشان بدهد باز کرد خودش را و به حالت عادی نشان داد....
الان مرگ مازوخیست برای او فرقی دارد؟
3
طناب فکر
میکرد اگر در مواقع ضروری سرش را از ان گره بیرون بیاورد عیبی ندارد گره هنوز گره میماند و مازوخیست هم هنوز به مرده ها .... وقتی جنازه بود کرد
همه گره را باز کردند
طناب سرش را
بیورن اورد بی هیچ مقاومتی اخر موقع ضروری بود جنازه بو کرده بود اما دید گره از بین رفت
گذاشت جنازه
را ببرند
بی هیچ
مقاومتی
احساس میکرد
اگر جنازه با ان بویش ازینجا برود گره هم برمیگردد
اما باز هم هیچ خبری نشد...
4
گیر داده ام به این طناب ..
نیمدانم چرا
مازوخیست هم
قبل زا مرگش خیلی دنبال یک طناب محکم بود
تا بتواند خودش را بکشد
ولی من حتی
نمیدانم این طناب سفیدست یا قهوه ای!!!
شاید این
نوشته خود مرگست و بعد از مرگ تو این نوشته باید درباره ی زندگیت بنویسد درباره ی کارهایت اما گیر داده به یک طناب....
انتظار داشتی
کار های زندگیت هم مثل تو
خودکشی کنند و درست بعد ازمرگت
خودشان انتخاب کنند کی نوشته
شوند اماهیچ یک از ان ها خودکشی نکردند و این نوشته فقط دارد
درباره ی طناب مینویسد
انگار که
نوبت طناب باشد....
طناب همیشه نوبت
دارد.. همیشه برای همینست که
میتوانی با کمکمش بی انکه نوبتت باشد خودت را به نوبتت برسانی و خودت را از شر زندگی خلاص کنی.....
....